خداي بزرگ! نميدونم چرا دو سه روزه كه دلم حسابي گرفته! نميدونم كه چه مرگمه! همش دلم ميخواد برم يه جاي تاريك بشينم و اشك بريزم! اما نميدونم براي چي و براي كي! شايد قراره يه اتفاق مهمي بيفته و دلم باز مثل هميشه به پيشواز رفته! بچه هاي دانشگاه هم كه اين روزا حسابي باهام لج شدن و هيچكدوم از دختراش جزوه بهم نميدن! هرچی هست اينه كه من من داره اين روزا پوست ميندازه! خدايا! چرا آدما اين روزا اينقدر بي وفا شدن؟!
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 19:35 توسط محمد |
امروز بعد از سه ماه، رفتم دانشگاه!
بازم دانشگاه و کلاساش و بچه هاش و یه دنیا خاطره!
افسوس که امروز قدر این خاطره ها رو نمیدونیم
اما فردا حسرتش رو می خوریم!
راستی! یادی هم از فریدون فروغی بکنیم آخه امروز هشتمین سال مرگ
این مرد بزرگه.
روحش شاد!
"من نیازم تو رو هر روز دیدنه..."
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 20:6 توسط محمد |